هنوز نوبت من نرسیده؟!

رفته بودم برای گرفتن مواد مخدر . متهم در حال فرار یک دفعه ایستاد و به سمت من تیراندازی کرد . نمی دانستم مسلح است . گلوله اش ساییده شد به سرم.

به گزارش ندای تفرش به نقل از پایگاه خبری شهدای ناجا؛ نیمه های شب از ماموریت آمد . قبل از این که به او خسته نباشید بگویم ، از من عذرخواهی کرد : « ببخش دیر اومدم  نگران شدی … » !

***

بهرام جسور توی کمین و درگیری تیر خورده بود . رفتم بیمارستان بالای سرش . به این فکر کردم که با چه زبانی بهش روحیه بدم ولی دیدم بهرام روحیه اش خیلی بالاست . با همان بدن مجروح و باند پیچی می گفت و می خندید . 

***

از بیمارستان که برگشتیم دیدم هیچ پولی ندارد . مطمئن بودم مبلغ قابل توجهی داشته به همین دلیل پاپیچ اش شدم . ابتدا نمی خواست جواب بدهد ولی اصرارم را که دید گفت :

« این آقایی که تو بخش جراحی ، تخت کناری ام بود وضعیت مالی خوبی نداشت . موقع ترخیص پول کم آورد . من هم هر چی داشتم دادم به صندوق بیمارستان »

***

به خاطر زخم گلوله بعد از ترخیص از بیمارستان دکتر بیست روز برایش مرخصی استعلاجی نوشت . چهار روز از استراحتش نگذشته بود که  لباس ناجا را پوشید و راه افتاد به سمت محل خدمت .

***

عجیب به کارش اعتقاد داشت . با این که بیست سال از خدمت اش گذشته بود و می توانست جای راحتی خدمت کند ولی این کار را نکرد .

***

 هم برادر بودیم ، هم همکار . به همین دلیل بعضی از اتفاقاتی را که برای دیگران تعریف نمی کرد به من می گفت :

« رفته بودم برای گرفتن مواد مخدر . متهم در حال فرار یک دفعه ایستاد و به سمت من تیراندازی کرد . نمی دانستم مسلح است . گلوله اش ساییده شد به سرم و مقداری از موهایم سوخت … »

بعد با خنده ادامه داد :

« قسمت نشد شهید بشم …هنوز وقتم نرسیده … »

***

بعضی از همکاران روز بعد ماموریت استراحت می گرفتند ولی بهرام این طوری نبود . گاهی اوقات نیمه شب یا سحر به خانه می رفت ولی فردایش ساعت هفت صبح دوباره سر خدمت بود . خودش را عادت داده بود که صبح ها بعد از نماز نخوابد

***

خودش هیأتی بود و همیشه سعی می کرد در مجالس اهل بیت (ع) یک جوری نوکری و خدمتگزاری کند . چه در روستای زادگاهش و چه در شهر . آن سال به خاطر شرایط خاصی که بوجود آمده بود آماده باش خوردیم و بهرام نتوانست به مراسم عزاداری برسد . عمدا خودش را در گروهی قرار داد که مسوول نظم دسته های سینه زنی بودند . تابلوی ایست را برداشت و با صبر و حوصله ترافیک خیابان را کنترل کرد . طوری که هم دسته های عزاداری توانستند عبور کنند و هم خودروها …

***

حرف هایی می زد که معلوم بود خودش را برای رفتن آماده کرده : معلوم نیست امروز هستیم فردا هم باشیم . باید جوری رفتار کنیم که انگار فردا نیستیم

***

خیلی هوای مادرش را داشت . دو روز درمیان حتما به او سر می زد . اگر دوا و دکتری لازم داشت او را می برد و مثل پروانه دورش می چرخید

***

با امام رضا (ع) عهد کرده بود که هر سال تو تعطیلات عید به پابوس اش بیاید . آن سال موقع مرخصی اش هوای ارومیه برفی و طوفانی شد . فکر کردم از مسافرتش انصراف داده اما بهرام گفت : «من به امام رضا(علیه السلام) قول داده ام »… ورفت !

***

واحشره مع ائمه المعصومین.

انتهای پیام/

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

8 − چهار =